۱۳۹۶ آبان ۱۹, جمعه

خیلی دور

از فاصله مون همین بس که برای سه چهار روز موندن تو خونه ات ،لباسی پیدا نمی کنم که هم خودم راحت باشم هم همه ی شما.این چه نسبتیه آخه؟!    

۱۳۹۶ آبان ۱۶, سه‌شنبه

هر بار که میام خونه خودمو وزن میکنم.دیگه تغییری نمی کنم.فک می کنم دیگه چیزی برای کمتر شدن نیست اما هر بار تکیده تر از قبل بر میگردم.
تو خونه ی خودمون سختتر می خوابم.شب بیدار میشم و خوابم نمی بره.به ترس های عجیب غریب دچار شده ام.کابوس هایی از اتفاقات بد برای بچه هام.به اون منِ دیگه ای که نصف هفته یه جای دیگه اس فک می کنم و باز می ترسم.فک میکنم شاید اونجا یادش بره بچه ای داره و خودشو یهو پرت کنه جلو اون قطار برقی یا از یه ارتفاع ....اصلا نمیشناسمش...
اینجا انگار هشیارترم.اون منِ دیگه انگار یه روباته.انگار من نیستم...
وقتی اون جای دیگه ام پارچه های سیاه و سبز اویزوون از در و پیکر اون محله همه خشمگینن...همه ی حسین ها و زهراها و مهدی هاو ابالفضل های نوشته شده روشون شمشیر به دستن ،بچه های سه چهار ساله و زن های مسجدش و همه ی کسایی که در میزنن و با من مواجه میشن انگار با چشمهای گرد شده از حیرت نگام میکنن که تو اینجا چیکار می کنی؟

۱۳۹۶ مهر ۲۰, پنجشنبه

"ب" هنوز از نحسی وشگون میگه،از لطف خدا،بقول خودش از معنویت.از دعا و قران و تسبیح...نمیدونم چرا حالا که همه چی یادش اومده فک نمی کنه شاید داریم تقاص رفتاری که با مامان کردیم رو پس می دیم؟
درست نبود...برا چشمش نگران بودیم.به دندون و بقیه نباید کاری می داشتیم...
آخخخخخ مامان چرا هیچ راهی برامون نذاشتی؟!
دلم نمی خواد دوباره برم تو اون خونه ی معنوی...دلم خونه ی خودمو میخواد که هیچچچ اثری از خدا توش نیست...زمینی زمینی.همسایه ی کوه و آسمون و درخت و ابر،ابر،ابر....

صبح روز اول: رفتیم دنبال فروش و تعویض پلاک ساندرو.حیف شد...از غروب خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم...
صبح روز دوم:تکه های کوچیک ابر اومده بودن لابلای درختای جنگل .درو که باز کردم یه عالمه صدای پرنده و هوای ابری صیح خورد یه صورتم...
رفتم تو مهتابی...از سمت غرب یک عالمه ابر چسبیده به زمین به سرعت می اومدن به طرفم.صندلی راحتی.همه جا سربی رنگ شد.
 رو گذاشتم تو مهتابی و نشستم تا مه همه ی اطرافمو پر کنه..ساختمونای اطراف ،درختا،آسمون؛فقط نرده ها موندن...
.همه جا سربی رنگ شد.

میم اومده بود.زنگ درو زده بودنفهمیده بودم.بابک بیدار شده بود.میم که رفت با پسرک ده ساله نشستیم به حرکت ابرااز اون فاصله ی نزدیک نگاه کردیمبعدشم صبحانه با یه بارون ریز ...حتی آفتابم چند دقیقه ای مهمونمون کرد...حالا چه جور برگردم به تهران دودزده ی ترافیک زده ی ...

۱۳۹۶ مهر ۱۰, دوشنبه

همه ی هستی من
آیه ی تاریکیست...

۱۳۹۶ مهر ۹, یکشنبه

امروزدیگه خسته شدم ازآب تربت وآب زمزم و روش استفاده اش وروسریی که باهاش مراسم حج به جاآورده ان وپارچه ای که از سوریه اومده و دستمالی که به کعبه کشیده ان و از نمازی که تو مسجدی خوندن که امام زمان توش دیده شده و دعایی که بچه ی چهار ساله شون کرده و شمعی که روشن کرده و تمام مدت تو کربلا جلو چشمشون بوده و صلواتایی که براش فرستاده ان وقندی که از فلان خونه اومده وغذای بیت رهبری!وغذای یخزده ای که با آب تربت پخته شده و...و...و...
از اندازه ی غربتم ته این کوچه ی بن بست محله ی شهدا وسط اینهمه آدم مذهبی مذهبی مذهبی کلافه شدم...و نزدیک بود سر آخری فریاد بزنم که این پارچه ی سیاه که از سوریه ی خراب شده اومده و آوردی جلو صورتش که ببوسدش چی برمیاد؟

بهار, [21.12.17 21:16] فردا الهه میاد بهم سر میزنه Kimia Gh, [21.12.17 21:17] سلام.😘 Kimia Gh, [21.12.17 21:17] چه خوب!😍 بهار, [...