۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

بعد چهل سال شاید این درستترین جواب به چرا ها از نظر من باشه.نزدیکترین داستان به حقیقت زندگی.از بازی تخته نردمون یادش گرفتم:
خوب بازی کردن مهمه؛ تجربه تو بازی مهمه ؛ اما اصلش تاس خوب آوردنه...آوردن تاس خوب به شانس نیس...مطمئنم...یه راه و روش داره...یه دستورالعمل...

شهریور 96

حتی نوشتن اونچه که توی همین دوهفته ی اخیر اتفاق افتاده ترسناکه.یه کابوس واقعی.دچار یه سردرد عجیبی شده ام که قبلا تجربه اش نکرده بودم و دو بار یهو یه چیزی مث یه تیکه روح از تنم کنده شد و رفت رو به بالا.فک کردم احتمالا مردن همینجوری باشه.به اندازه ی تمام عمرم تو این چند روز دروغ گفته ام و فیلم بازی کرده ام و نگران بوده ام.
من و مامان تو خونه ی باهار موندیم هر دو درب و داغون،باهار رو تخت بیمارستان تو اصفهان ،بچه هامون هر کدوم یه جایی...
و هیچ جواب قطعیی ندارم که بگه چرا اینطوری شده؟مجازات؟شانس؟تصمیم غلط؟امتحان الهی؟

نامه ی دایی(تابستان نود وشش)

سلام روزهای خوب خدا چه زود میگذرند ومرورآن لحظات شیرین پس از گذشت زمان جز خاطراتی تلخ ودردناک را یاد آور نمیشود. روزهاییکه "ن"(مامان) با تمام وجود عاطفه بود واحساس.دوست داشتنی بودوهمه رادوست داشت  . عشق بود وامید.... .امروز بهنگام برگشت لحظه ای آنروزها برایم تداعی شد روزهاییکه زندگی جز خنده وشادی ودرکنار هم بودن وباهم بودن چیزدیگری نبود واقلا برای ما مفهوم دیگری نداشت .از رفتار چندروزه ام از تو   بهار    خودم خدا   واز همه انسانهاخجالتم. من هنوز این "ن" را باور ندارم. او با تصویر ذهنی من ازاوهمخوانی ندارد. من خواب چنین روزهایی را هم ندیده بودم .اوباخودش هم بیگانه است . هیچکس به اندازه او مرا دوست نداشت چه رسد که متنفر هم باشد. گاهی فکر میکنم برگشتن آنروزها  غیرممکنه است واز آنجا که توکل خویش را بارها آزموده ام باز فریادی تمام وجودم را فرا میگیردکه هان نومیدی اولین نتیجه گیری انسانهای احمق وبیخرد است وتوکه ... وباز امیدوارمیشوم .نمیدانم اما خیلی دلم برای آنروزها ونقش " ن" در آنها تنگ شده . کاش میشد از حاجیه بهار بپرسی که این کفاره کدامین گناه است. شاید بادلیلی آیه ای حدیثی روایتی توهمی اقلا بارمان سبک شود.

Kimia Gh, [16.10.17 23:42]
من فقط یه چیزو می دونم.اینکه اگر کمک شما نبود مامان تا یه مدت دیگه چشماشو کلا.......................                                                                                                                             کار بزرگی کردین دایی.در حق همه...
بهار معتقده این اتفاق یه آزمایش ،یه امتحان بوده


یادداشتهای تابستان نود و شش


  • بالاخره داستان خودکشی اومد تو کوچه ای که اسمش کوچه ی ما بود.خونه ی عمو.دم غروب از درخت حیاط خونه اش خودشو آویزون کرد.

یاد اون روز افتادم که بالاخره یه بمب خورد تو کوچه ی ما .نزدیک نزدیک.همسایه ی همین عمو.اون.اول شب بودو برقام قطع بود.عمو رم که پیدا میکنن هوا تاریک شده بود.انقدری که اولش ندیده بودنش....تو شصت و چند سالگی...
دومین عموییه که از دست دادیم.اگرچه خیلی ساله که همه همدیگه رو از دست دادیم.
انقدر که اول بعد شنیدن ماجرا فک کنم داستان فداکاری عمو بوده و بعدش که چند وقتی گذشت فک کنم :کاش تو یکی از خودکشیهای جوونیهاش از دنیا رفته بود...

  • ترسناکه.انقدر ترسناکه که به تهش فک نمی کنیم.سرگرم می کنیم خودمونو که بهش فک نکنیم.من نگرانم.آرزو داشتم به آرزوهاش که خیلیم بزرگ نبودن برسونمش.امانتونستم.حالا اگه طوریش بشه،اگه تو این داستان که شروعش کردیم ،کلا از دستش بدیم ،منم دیگه هیچ کاری تو این دنیا ندارم..

  • چه قدر خوبه که امشب "میم" نیس.رفته به شهرش برای بردن مامانش به دکتر....و من تونستم امشب در اتاق بابک رو ببندم وقتی که خوابید ........و دوباره برای اینهمه سال به امید اینکه آخرین بار باشه زار بزنم...
وحشتناکه که بدبختیی تو زندگیت باشه که تو زندگی هیچ کس دیگه ای نیست.هیچ کسی که بشناسی و بهش بگی واقعا؟برای تو هم اتفاق افتاد؟تو هم سی سال؟برای اونم تو اوج جوونیش؟
فقط من و دوتا خواهرام....فقط...بین اینهمه آدمایی که میشناسیم و بعد از اینهمه سال.

https://soundcloud.com/batoul-nour-813992368/2izuwqampfyz
باهار امشب اینو فرستاده بود........................................................................
تو رو به جون خاطرات خوبون بمون
تو رو به جون خاطرات تلخمون نرو...

  • به هیچی نباید فکر کنم تا این روزا بگذره.اگه بخوام فک کنم ممکنه اتفاق بدی بیفته.مثلا یه سکته.چند روز دیگه مونده؟نمی دونیم.بدیشم همینه.حتی نباید به بابک یا میم فک کنم.نباید بذارم دلم براشون تنگ شه

***
امروز مامان چیزایی تعریف کرد(انگار دوست داره هی تعریف کنه.من گوش میده.باهار میاد و میره و اعتراض می کنه) که فک کردم تنها راهی که برام مونده که تو این دنیا دق نکنم اینه که به خدا و روز قیامت اعتقاد داشته باشم.به اینکه آدم بدا یه روزی مجازات میشن
از این لحظه به بعد تموووووووووووم شد بابا...اگه تا به حال چیزیم مونده بود.به اندازه ی یک سلام حتی.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

از انتخابات تا خانه

"ن" تو وبلاگش تحریمیا رو کوبیده بود.بعدش فهمیدم هددف مستقیم این ضربه ها من بودم...تمام بعد از ظهر به همین فکر می کردم اول به این که همه ی حرفاش درسته.من دقیقا کسی هستم که می خواد همه چی رو خراب کنه،تمام کنه،نابود کنه....
(نوشته بود که شهوت نابودی رو تو چشمام دیده و از من بیشتر از اصولگراها می ترسه) رفتم تو زندگی خودم...دیدم راست گفته بود...اعصابم خورد شد...خودمم از خودم بدم اومد..بعدش ولی یادم اومد تمام اونا که گفته از اولش غلط بوده.از اونجایی که شروه همه ی این تمام کردن ها و نابود کردنا با حمله بود...
من هیچوقت اهل حمله نبوده ام.فقط فرار....تمام اون تمام شدنا و نابود شدنا ازفرار بوده نه حمله...

بهار, [21.12.17 21:16] فردا الهه میاد بهم سر میزنه Kimia Gh, [21.12.17 21:17] سلام.😘 Kimia Gh, [21.12.17 21:17] چه خوب!😍 بهار, [...