۱۳۹۶ شهریور ۲۷, دوشنبه

نامه ی دایی(تابستان نود وشش)

سلام روزهای خوب خدا چه زود میگذرند ومرورآن لحظات شیرین پس از گذشت زمان جز خاطراتی تلخ ودردناک را یاد آور نمیشود. روزهاییکه "ن"(مامان) با تمام وجود عاطفه بود واحساس.دوست داشتنی بودوهمه رادوست داشت  . عشق بود وامید.... .امروز بهنگام برگشت لحظه ای آنروزها برایم تداعی شد روزهاییکه زندگی جز خنده وشادی ودرکنار هم بودن وباهم بودن چیزدیگری نبود واقلا برای ما مفهوم دیگری نداشت .از رفتار چندروزه ام از تو   بهار    خودم خدا   واز همه انسانهاخجالتم. من هنوز این "ن" را باور ندارم. او با تصویر ذهنی من ازاوهمخوانی ندارد. من خواب چنین روزهایی را هم ندیده بودم .اوباخودش هم بیگانه است . هیچکس به اندازه او مرا دوست نداشت چه رسد که متنفر هم باشد. گاهی فکر میکنم برگشتن آنروزها  غیرممکنه است واز آنجا که توکل خویش را بارها آزموده ام باز فریادی تمام وجودم را فرا میگیردکه هان نومیدی اولین نتیجه گیری انسانهای احمق وبیخرد است وتوکه ... وباز امیدوارمیشوم .نمیدانم اما خیلی دلم برای آنروزها ونقش " ن" در آنها تنگ شده . کاش میشد از حاجیه بهار بپرسی که این کفاره کدامین گناه است. شاید بادلیلی آیه ای حدیثی روایتی توهمی اقلا بارمان سبک شود.

Kimia Gh, [16.10.17 23:42]
من فقط یه چیزو می دونم.اینکه اگر کمک شما نبود مامان تا یه مدت دیگه چشماشو کلا.......................                                                                                                                             کار بزرگی کردین دایی.در حق همه...
بهار معتقده این اتفاق یه آزمایش ،یه امتحان بوده


یادداشتهای تابستان نود و شش


  • بالاخره داستان خودکشی اومد تو کوچه ای که اسمش کوچه ی ما بود.خونه ی عمو.دم غروب از درخت حیاط خونه اش خودشو آویزون کرد.

یاد اون روز افتادم که بالاخره یه بمب خورد تو کوچه ی ما .نزدیک نزدیک.همسایه ی همین عمو.اون.اول شب بودو برقام قطع بود.عمو رم که پیدا میکنن هوا تاریک شده بود.انقدری که اولش ندیده بودنش....تو شصت و چند سالگی...
دومین عموییه که از دست دادیم.اگرچه خیلی ساله که همه همدیگه رو از دست دادیم.
انقدر که اول بعد شنیدن ماجرا فک کنم داستان فداکاری عمو بوده و بعدش که چند وقتی گذشت فک کنم :کاش تو یکی از خودکشیهای جوونیهاش از دنیا رفته بود...

  • ترسناکه.انقدر ترسناکه که به تهش فک نمی کنیم.سرگرم می کنیم خودمونو که بهش فک نکنیم.من نگرانم.آرزو داشتم به آرزوهاش که خیلیم بزرگ نبودن برسونمش.امانتونستم.حالا اگه طوریش بشه،اگه تو این داستان که شروعش کردیم ،کلا از دستش بدیم ،منم دیگه هیچ کاری تو این دنیا ندارم..

  • چه قدر خوبه که امشب "میم" نیس.رفته به شهرش برای بردن مامانش به دکتر....و من تونستم امشب در اتاق بابک رو ببندم وقتی که خوابید ........و دوباره برای اینهمه سال به امید اینکه آخرین بار باشه زار بزنم...
وحشتناکه که بدبختیی تو زندگیت باشه که تو زندگی هیچ کس دیگه ای نیست.هیچ کسی که بشناسی و بهش بگی واقعا؟برای تو هم اتفاق افتاد؟تو هم سی سال؟برای اونم تو اوج جوونیش؟
فقط من و دوتا خواهرام....فقط...بین اینهمه آدمایی که میشناسیم و بعد از اینهمه سال.

https://soundcloud.com/batoul-nour-813992368/2izuwqampfyz
باهار امشب اینو فرستاده بود........................................................................
تو رو به جون خاطرات خوبون بمون
تو رو به جون خاطرات تلخمون نرو...

  • به هیچی نباید فکر کنم تا این روزا بگذره.اگه بخوام فک کنم ممکنه اتفاق بدی بیفته.مثلا یه سکته.چند روز دیگه مونده؟نمی دونیم.بدیشم همینه.حتی نباید به بابک یا میم فک کنم.نباید بذارم دلم براشون تنگ شه

***
امروز مامان چیزایی تعریف کرد(انگار دوست داره هی تعریف کنه.من گوش میده.باهار میاد و میره و اعتراض می کنه) که فک کردم تنها راهی که برام مونده که تو این دنیا دق نکنم اینه که به خدا و روز قیامت اعتقاد داشته باشم.به اینکه آدم بدا یه روزی مجازات میشن
از این لحظه به بعد تموووووووووووم شد بابا...اگه تا به حال چیزیم مونده بود.به اندازه ی یک سلام حتی.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

از انتخابات تا خانه

"ن" تو وبلاگش تحریمیا رو کوبیده بود.بعدش فهمیدم هددف مستقیم این ضربه ها من بودم...تمام بعد از ظهر به همین فکر می کردم اول به این که همه ی حرفاش درسته.من دقیقا کسی هستم که می خواد همه چی رو خراب کنه،تمام کنه،نابود کنه....
(نوشته بود که شهوت نابودی رو تو چشمام دیده و از من بیشتر از اصولگراها می ترسه) رفتم تو زندگی خودم...دیدم راست گفته بود...اعصابم خورد شد...خودمم از خودم بدم اومد..بعدش ولی یادم اومد تمام اونا که گفته از اولش غلط بوده.از اونجایی که شروه همه ی این تمام کردن ها و نابود کردنا با حمله بود...
من هیچوقت اهل حمله نبوده ام.فقط فرار....تمام اون تمام شدنا و نابود شدنا ازفرار بوده نه حمله...

۱۳۹۶ فروردین ۲۴, پنجشنبه

مدرسه

فک کردم باید آقای مدیرو دعوت کنم.بعد نمی دونم چه جوری شروع کنم به گفتن اینگه:ببینید من اصلا نمی دونم شما و میم چه جور توانایی دارید تدریس کنید،کار کنید،...شاید به خاطر اینکه مث قهرمان فیلم grey روحیه ی مبارزه دارید...من نه...من دعا می کنم تو اون شرایط گیر نیفتم و حالا که افتاده ام بجای مبارزه ی بیهوده به یه دنیای غیر واقعی پناه ببرم...دیروز می خواستم توئیترمو پاک کنم.اما نتونستم .عوضش باید دانشگاهو حذف کنم.باید پرده های پنجره های شمالی و شرقی روبکشم...تا اون افتضاح رو نبینم...
آخه ما چی به این بچه ها یاد می دیم؟خودمونم باورمون نمیشه.من یه زمین ده هزار متری به بچه ها می دم و اونام باور نمی کنن که میشه تو این زمین یه مدرسه ساخت و منم باور نمی کنم حتی!
امروز باز نشستم دوتا مجله ورق زدم دیدم آقای صارمی بعد ایییینهمه سال اومده گفته که بهترین مدرسه دبیرستانی بوده که تو سال 1317 ساخته شده... و اونم گفته فقط معلم نیس که درس میده...فضا...فضا..فضا...بابا ما بریم بمیریم دیگه...اَه
خب من به چه زبونی بهت بگم دیگه نمی تونم درس بدم؟!دیگه نمیشه هیچ کاری کرد...شما برید به مبارزه تون برسید منم به اینکه وقتمو بگذرونم تا وقتش بشه...
    وسط تمرین این مکالمه هی گریه افتادم...

۱۳۹۶ فروردین ۲۲, سه‌شنبه

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
ولی بی شو خی ام همینه.اصلا یه مشکل اصلی تو آموزش این موارد داریم:از ابتدایی به جای این که همین موار د رو با همین دلایل عقلانی(نه اونطور که اباذری میگه ناسیونالیسم و اینا)فقط با دلیل اینکه بهتر زندگی کنیم به جای اینکه بگیم خدا دوست داره ،به بچه ها آموزش بدیم ،اوضاع درست میشه

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
تمام آموزش ابتدایی خلاصه شده در این:این کار بده.انجام نده-چرا؟-خدا دوست نداره.     -این کار خوبه .انجام بده .-چرا؟ -خدا دوست داره

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
اباذری  ام فقط جرات داره به مردم گیر بده.و برای اینکه کاریش نداشته باشن یکی به نعل می زنه یکی به میخ

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
یه دلیلی ام که فک می کنم باید از این قضایا (بحث چند روز پیشش در مورد اینکه حضرت رقیه بوده یا نه)فاصله گرفت همینه.می دونم که اعتقادبه عاشورا و ....اثر گذار و گاهی کمک کننده اس...اما عقلانی نیست.هرگز هیچ مرده ای نمی تونه تو این دنیا منشا اثری باشه.اون اثر که ما می بینیم ازنیروی  ایمان خودمون بوده.

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from اعظم ]
من کاری ندارم ،ولی من آدمایی می شناسم که برا رفع مشکلاتشون میرن سر مزار از مردههاشون کمک میگیرن چون مرده ها به خدا نزدیکترن

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
ممکنه به شخص در اون موقع کمک کنه ولی در دراز مدت به جامعه صدمه می زنه

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
اسلام معلومه که می تونه به اعراب برای داشتن حس ناسیونالیسم کمک کنه ولی در مورد ما برعکسه.هیچوقت همچین شعارها و دستوراتی در رابطه با وطن پرستی نداره.ما به عوض وقتی مسلمون میشیم مجبور میشیم برای اجرای دستورات با اعراب برای آبادی و خوشبختی بکوشیم.چون دستورات اسلام اینطوریه.مومنین و مومنات...همین اتفاقی که سالهاست داره می افته.

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
آدمهایی که فقط قاءل به فیزیک و مادیت هستند باید از این قضایا فاصله بگیرند چون فقط موجودیت  فیزیکی رو درک میکنند...

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
اگر دامنه درک کسی پایین باشه دلیل به این نمیشه که عالم روح و معنا وجود نداره

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
بیتا خانم بهتره از خودت قانون در نیاری و همه ارزشهای هستی رو نفی نکنی

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
شاید تو هنوز یه چیزایی رو ندیدی و لمس نکردی ...

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
من فقط دارم ریشه یابی میکنم مشکلات اجتماعیمونو

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
سکوت بهتر از شلوغ کاری و پر ادعا بودنه

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
مگه تو در ریشه یابی مسایل اجتماعی تخصص داری؟

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
😄😄😄اینا اعتقاداتمه.آزادی بیان پس برای چیه؟

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
مثل اکثر مردم ایران شدی که هر کدومشون برای خودشون تریبونی دستشون گرفتن و آسمون ریسمونی رو بهم میبافند و توهین کردن به همه اجتماعات و فرهنگها رو توجیه میکنند...

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
آخر سر هم که جوابی نداری میگی این اعتقاداتمه ..پس آزادی بیان چیه

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
خب برای یه بحث دوستانه که لازم نیست آدم تخصص داشته باشه.الان خاله اعظم برا گلودرد من یه دستور پزشکی بهم گفت.موثرم بود.نمیشه بگیم چرا ؟مگه متخصص طبه

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
همه رو جواب دادما اون مسیج آزادی بیان در جواب مسیجی بود که گفته بودی سکوت کن

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from بهار]
در بحثهای دوستانه خودتو محق میدونی که به ارزشهای دیگران توهین کنی؟

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
اما قبول دارم اعتقاد مناسب نبود باید می گفتم:نظرات و تجربیات😊

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
کجا توهین کردم؟!😮

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
خدا وکیلی کجا توهین کرده ام؟

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
آقا این درسته آخه؟ من کی توهین کردم؟هر چی می خونم توهین نمی بینم.

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
من فقط میگم این قدرت ذهن و ایمان آدماس که بهشون کمک می کنه نه اون مرده ها.اصلا مرده ها چرا به خدا نزدیکترن؟خدا همه جا هست که.این توهینه برا؟

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
نه بی ادبی نه بی احترامی نه به بچه ی امام حسین و نه هیچکس دیگه نشده.دروغ نیس که اونا مردن.مرده هم که فحش و توهین محسوب نمیشه.پس بگید کدوم توهین؟

Kimia Gh, [۰۵.۰۴.۱۷ ۱۱:۵۹]
[Forwarded from Kimia Gh]
من همین جا نشستم تا بگید

بهار, [21.12.17 21:16] فردا الهه میاد بهم سر میزنه Kimia Gh, [21.12.17 21:17] سلام.😘 Kimia Gh, [21.12.17 21:17] چه خوب!😍 بهار, [...